تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

 

 

در نهان، به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

 

و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند  غافلیم

 

شاید این است دلیل تنهایی ما...

 

دکتر شريعتی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد

همینکه عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

 

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه ای دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پايه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره پولكی از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روی دامن او كهكشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جای او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستی جايی نداشت
مهربانی هيچ معنايی نداشت
هر چه می پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، كورت می كند
تا شدی نزديك ،دورت می كند
كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند
تا خطا كردی عذابت می كند
در ميان آتش آبت می كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تكليف رياضی سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه ای ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا می شود يك لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضويی دست ورويی تازه كرد
با دل خود گفتگويی تازه كرد
گفتمش پس آن خدای خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آری خانه او بی رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبی كينه است
مثل نوری در دل آيينه است
می توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
می توان با او صميمی حرف زد
مثل ياران قديمی حرف زد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد
می توان درباره هر چيز گفت
می شود شعری خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط محبوبه |


   

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبند زاد  و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند امشب

خودش در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آن جا شتابد

که از مرگ غافل شود صبح بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی از آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

حمیدی شیرازی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

زندگی یک گل سرخ است

پر از عطر،

پر از خار

پر از برگ لطیف،  

یادمان باشد اگر گل چیدیم،

عطر

خار و

گل و

برگ،

همه همسایه دیوار به دیوار همند

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی .

 

عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی .

 

 عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط محبوبه |



تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی

مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

 قطار می رود

     تو می روی

   تمام ایستگاه می رود

         و من چقدر ساده ام

                 که سالهای سال

  در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام

                  و همچنان

            به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

 

 

 

 

 

 

از سایه ها نترس

  

 چون گواه اینند

 

 که نوری در این نزدیکی ست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

 

    من كه شب بودم  

    وشب هستم

   و شب خواهم بود

   به اميدی كه تو فانوس شب من باشی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


احساست را به آنکه دوست داری امروز بگو

شاید فردا احساسی باشد اما کسی نباشد 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

گلی که محبوب خداست بدون باران هم رشد خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

خرگوش: دارم پایان نامه می نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چی هست؟

خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه يک

 روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه

 نمی خورند.

خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اين رو بهت

 ثابت کنم، دنبال من بيا.

 

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهايی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگی از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داری می نويسی؟

خرگوش: من دارم روی پايان نامم که يک خرگوش چطور می تونه يک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصميم نداری اين مزخرفات رو چاپ کنی؟

خرگوش: مساله ای نيست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتی به تنهايی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حالا ببینیم در لانه خرگوش چه خبره:

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای ديگر موها و استخوان های گرگ ريخته بود.

 در گوشه ديگر لانه، شير قوی هيکلی در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

پایان

------------ --------- -

نتیجه:

هیچ مهم نیست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پايان نامه تان داشته باشید 

آن چيزی که مهم است اين است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 زیباترین عکسها در اتاق تاریک ظاهر می شوند،
پس هر گاه در زندگی در تاریکی قرار گرفتی بدان خدا می خواهد عکس زیبایی از تو ظاهر کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط محبوبه |


 

هر چند وقت یکبار خودت را از خدا طلب کن

 

 شاید گم شده باشی.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط محبوبه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پیوندها

به نام حضرت دوست
رد پای پروانه
نجوای ملکوت
باران امید
گل یخ
بهار برفی
بیستون
عشق بارانی
ترانه های عاشقی
داستان عشق
عاشقانه تنها
تنهای عاشق
عاشقت بودم یادت هست؟
دانلود رایگان بازی
دختر سایه
عاشقانه ها
آشنای غریبه
بوسه ی باران
جهنم و بهشت
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin